تبليغاتX
دوستون دارم...


دوستون دارم...

همه چیز



خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در  این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است
نوشته شده در Thu 3 Dec 2009ساعت 8 PM توسط هدیه| |

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می­آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره­اش را بمکد و تفاله­اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت­ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می­زند و او به گریه می­افتد و از درد فریاد می­کشد، اما چه می­کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه­های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می­افکند.            

                                                                 دکتر علی شریعتی

...

نوشته شده در Thu 12 Nov 2009ساعت 7 PM توسط هدیه| |

پائيز آمد .. بدون آنکه حتي لحظه اي درنگ نمايد ...

 

 کمي دقت کنيم صدايش را از ميان قدمهاي کودکان در کوچه و خيابان

 

ميشنويم...

 کمي دقت کنيم بويش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهيم کرد...

 

کمي حساس باشيم يقينا رد پايش را بر روي قلبمان  نيز خواهيم ديد..

 

 آري پائيز فصل هزار رنگ از راه رسيد...

 

 

بازهم يک شب مهتابي ، اما نه يک شب رويايي

 باز هم آسمان باراني ، اما باران دلتنگي نه عاشقي

 باز هم امروز باز هم فردا ، اما اينبار بي هدف تر از گذشته...

 انتظار تنها ذکر دقايق بي تو ...

 و حالا آرزو ذکر دائمي قلب من

 التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خيسي به

 رودخانه مي مانند...

 و تنها حسرتي مانده از دقايق ، ثانيه ها و ساعت هاي با تو

  بودن ...

 دوري را ديده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

 فرياد را شنيده بودم اما غم را نديده بودم ...
.

 


بازهم پائيز، قلب مرا به يغما برد

 بازهم پائيز آمد اما اينبار همراهي در کنارم نمي بينم...

 شايد حتي همراهي براي قدم در ميان برگهاي بي جان ...

 هنوز برگها نيز ترانه قدمهاي عاشقانه ما را به خاطر دارند....

 قدمهاي به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهايي به همنوازي همه درختان و

 شايد قدمهايي از کرانه قلب عاشق من بر روي دفتر خاطرات زندگي

 سردم...

 آري زمان صبر نميکند روزي با تو حالا بدون تو از اين فصل و کوچه هاي

  دلتنگي آن عبور ميکنم...

 اما پائيز نيز به دنبال نواي قدمهايت از قلب من کوچ کرده است ....

عشق را در پائيز بايد شناخت ، جان را در همين فصل بايد نثار کرد ،شايد

 عقل را نيز در همين فصل مي بايست به حراج گذاشت...

 پائيز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جواني و فصل خيانت

 است ....

 در پائيز بيشتر از هميشه عاشق ميشويم ... بيشتر از هميشه خيانت

 ميکنيم و از هميشه بيشتر دوست ميداريم....

 


 

با مقدمه يا بي مقدمه تنها مي گويم

 

 

پائيز را غنيمت شماريد تا هنوز نرفته است

 http://asemane261.parsiblog.com/Archive45261.htm
نوشته شده در Thu 8 Oct 2009ساعت 10 PM توسط هدیه| |

مسابقات رباتیک

 

سلام راستش امروز خیلی فکر کردم که یه مطلب  جذاب رو آپ کنم ...

البته برای دوستداران علم رباتیک چون مسابقات رباتیک توی اراک نزدیکی های برگزار شدنشه منم جو گیر شدم و تصمیم گرفتم درباره قوانین مسابقات آپ کنم...البته باید بهتون بگم که این وب بعد از این آپ به همون روال عادی بر میگرده و هیچگونه مطلب علمی در اون درج نمیشه...

 

در طول مسیر شکستگیهایی با حداکثر زاویه ۱۱۰ درجه نسبت به امتداد خط وجود دارد(مطابق شکل)

بعد از هر تغییر حداقل ۱۵ سانتیمتر مسیر مستقیم وجود دارد. پس از اتمام مرحله اول تیمهای برتر به مرحله دوم راه پیدا خواهند کرد. زمین مرحله دوم علاوه بر داشتن موارد مذکور در مرحله اول دارای شرایط زیر نیز می باشد:
رنگ مسیر مسابقه به این صورت است که در برخی از قسمتها خط سفید در زمینه سیاه و برخی قسمتها خط سیاه در زمینه سفید می باشد که حداقل به فاصله ۱۵ سانتیمتر قبل و بعد لز تغییر رنگها، پیچ یا بریدگی یا تغییر عرض خط وسط وجود ندارد. (مطابق شکل )

به هرتیم قبل از شروع مسابقه ۳ دقیقه زمان برای تست و آماده کردن ربات داده می شود.
ربات باید در حداکثر ۴ دقیقه مسیر تعیین شده را طی کند.
در صورت نرفتن لوپ یا مسیر بسته ۳۰ ثانیه به زمان کلی اضافه می شود.
رفتن چندین بار لوپ یا مسیر بسته مشکلی ندارد.

در صورت انجام خطا، ربات می تواند تا ۳ بار مسیر را از ابتدا آغاز نماید.
در صورت انجام هر Restart، ۵ ده ثانیه به زمان کلی افزوده می شود. برای شروع بعد از هر Restart ، ربات ۱ دقیقه وقت آماده سازی دارد.
در این مسابقه یک منبع تغذیه دوبل ۳۰ولت، ۳آمپر در اختیار شرکت کنندگان قرار خواهد گرفت.

خطاها:

تماس ربات با خط قرمز کناره که به فاصله ۲۰ سانتیمتری در دوطرف خط اصلی وجود دارد.

دور زدن ربت به دور خود هر چند دوباره به مسیر اصلی باز گردد.

هرگونه تحریک فیزیکی ربات هنگام مسابقه (کشیده شدن سیم، تماس دست با ربات و..)

شروع زودتر از اعلام داور..

نحوه امتاز دهی:

تیمی که مسیر مورد نظر را در زمان کوتاهتری با توجه به خطاهای انجام شده طی نماید تیم برتر خواهد بود. به کوچکترین رباتی که هردو مسیر مسابقه را به طور کامل طی کند جایزه ویژه ای تعلق خواهد گرفت. (بر گرفته از دفترچه اولین دوره مسابقات رباتیک دانشجویی و دانش آموزی.) این مطلب برگرفته از وب ال بیز هست که توی لینک های وبم هست.

سخن آخر: اللهم عجل الولیک الفرج

یا حق...

نوشته شده در Mon 24 Aug 2009ساعت 8 PM توسط هدیه| |

اين يک داستان.واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني...

نوشته شده در Mon 20 Jul 2009ساعت 10 PM توسط هدیه| |

پیش درآمد:دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد      واندر آن دایره سرگشته ی پابرجا بود                                                            حضرت حافظ

چند وقته یه سری اتفاقات زنجیری(قتل که نه،از اون خوشایند تر،مثل یه دسته قاصدک که با باد می آن به طرفت ) در فضای سه بعدی زندگی من می افته.نمی تونم توصیفش کنم.آروم مثل برخورد انگشت شست و سبابه رنگی مثل پیرهن دختر کردی که تو دامنه ی بیستون می خرامه.فقط همینو بدون : دیگه تابع ثابت نیستم! صعودی شدم! راست دماغمو می گیرم و می رم به سمت بی نهایت! مشتق اول و دومم مثبت شده و مثل دو دست دعا  نگاهم به آسمونه. قدرمطلق نیستم که بخوام یهو برم به اوج و یهو بیفتم تو حضیض...ناپیوسته نیستم که وسط درد و بدبختی یهو شیرجه بزنم تو سلامت وخوشبختی!خدایا منو تا بی نهایت ندیده و نشناخته همین طوری ببر...

 

در هر صورت روز جهانی ریاضیات رو به همه ی ریاضی دوستان تبریک میگم...ریاضیات زیبا
نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت 3 AM توسط هدیه| |

...


چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

۷ اسفند روز..سال شدنمه

دوستا ی گلم نظر یادتون نره...

نوشته شده در Tue 24 Feb 2009ساعت 0 AM توسط هدیه| |

...

در را باز می کنم.صدای بلبلان درون گوشم می پیچد.

بوی اسپند، بوی گل، بوی شیرینی تازه،

صدای خنده های بلند شادی بچه ها.

دویدن آنها دور حوض،صدای خنده هایشان.

خیلی قشنگ است،نه؟ پس کی می آیی؟؟؟؟؟

مگر تو این صداها را و این تصاویر را دوست نداری؟

دلم گرفته نازنین نازنین ها.

کاش حالا که بغض امانم را بریده است،

کنار حرمت بودم و دستانم را به بارگاهت دخیل می کردم.

کاش تو می آمدی و جهان را نجات می دادی. می دانی چرا؟

چون می گویند هفتاد درصد زمین را آب فرا گرفته،

خوب تو که می دانی این آب،عرق شرمندگی زمین است.

پس چرا نمی آیی؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در Mon 22 Sep 2008ساعت 7 PM توسط هدیه| |

 for  U

خیلی سخته که عزیزترین کست خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه۰۰۰  ازت بخواد فراموشش کنی .

 خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ۰

خیلی سخته روز تولدت رو همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای .

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه نمی خوامت۰

نوشته شده در Sun 31 Aug 2008ساعت 2 AM توسط هدیه| |

...
نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 9 PM توسط هدیه| |

هوا بوی شکوفه های سیب می داد، پایان شادی آدم برفی هایمان، می خواهم برایت

قصه ای بگویم، شاید مثل لالایی باشد که مادربزرگ هر شب با ماه و ستاره زمزمه می کرد

تا تو را با رویای شیرین کودکیت خواب کند. قصه ام با یکی بود یکی نبود،‌آغاز می شود اما

نمی دانم که در پایان کلاغ سیاه به خانه اش می رسد یا نه؟ قصه ای از جوانه های درخت

گیلاس و گل های یاس و بنفشه. همان هایی که باهم دیروز در باغچه کوچک دلمان

کاشتیم و برایشان هیچ حصا‌ری نبود و به هم قول دادیم که از خانه خورشید خانم هم بالاتر

روند. یادم است که تو گفتی: من خورشید را نقاشی می کنم و تو دریا را،‌ تا گل هایمان

خشک نشوند. اما نوک مداد آبی من شکسته بود،‌ تو تراشت را به من قرض دادی و من

دریایم را آبی تر از آب کشیدم. فردا تو به من گفتی: چه طور به غنچه ها آب دهیم؟ من آب

ماهی قرمزم را که برای سفره هفت سین بهار خریده بودم، تقدیم به گل هایت کردم،

ماهی داشت جان می داد، تو از خدا خواستی که باران ببارد، بارید.دست های کوچکت را

زیر قطره های باران گرفتی و برای ماهی ام تنگ بلور شدی، من نیز دست هایم را چتر

کردم و بر سرت گرفتم تا سرما نخوری، یادت است یک روز آمدی و گفتی: می خواهی ماه

و خورشید را با هم آشتی دهی. تو می خواستی از همه ابرها بالاتر روی و به خورشید

بگویی که ماه چه قدر دوستت دارد، گفتی: نردبان می خواهم، من به شهر قصه ها سفر

کردم و دانه لوبیای سحرآمیز را در باغچه قلبم کاشتم تا نردبانی شود و تو از آن بالا روی،

خورشید قبول کرد، گریه کردی. من اشک هایت را با ستاره ها پاک کردم و تو برایم از

آسمان نور ماه را هدیه آوردی. زیر نور ماه مشق هایمان را نوشتیم، من به تو حساب یاد

دادم و تو به من انشا گفتی. انشا را بیست گرفتم، تو ریاضی ات را چند شدی؟ راستی

یادت می آید روزی که با هم در دشت های سرسبز دفترچه نقاشی هایمان میان تشویق و

هیاهوی گل ها، بادبادک بازی می کردیم؟ باد،‌ بادبادک آبی مرا بالای درخت بادام برد، آنجا

که حتی دست نردبان هم به آن نمی رسید. من غصه خوردم،‌ تو سوت زدی باد آمد

بادبادکت را به دستش سپردی و او مثل باد از آنجا گذشت. حالا هر دویمان بادبادک

نداشتیم. این ها قصه های هزار و یک شب من و تو اند. قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و

نه هیچ کس دیگری قادر به بیان آن ها نیست. قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو

برای من. راستی نگاهی به پنجره ی قلبت کرده ای؟ چند تا غنچه گل سرخ در آن روییده

است؟ نه نه اصلا بگذار بگویم: چند تا شکوفه آلوچه قرار است در آن بشکفد؟ به ماهی

قرمز تنگ بلور آرزوهایت سر زده ای؟ نکند که شیشه ای باشد. به بهارنارنج ها و شکوفه

های سیبی که قرار است تا چند روز دیگر در باغ نگاهت شکوفا شوند چه طور؟ نکند خانه

دلت پر از برف است و تو صدای برف پاروکن ها را نشنیده ای؟ نکند، آدم برفی دماغ

هویجی، از گل ها و شکوفه هایت تاجی بر سر زده باشد و به تو بگوید که من بهارم نگاه

کن گل و شکوفه دارم. هنوز دیر نشده مداد رنگی هایت را بردار و صفحه سفید آدم برفی را

سیاه سیاه خط خطی کن و به جایش لبخند سیب سرخ را به جوانه ها نقاشی کن.با

شکوفه ها عکس یادگاری بگیر و در قاب گل یاس آن را به یادگار بگذار. می دانم که 

می توانی تو پاک کن داری، پس باید همه غصه ها را پاک کنی و گل های شادی را بر

گلدان قلب ها بنشانی. راستی می خواهم گوشه ای از شادمانی هایت باشم و با هزار

هزار شکوفه گلابی مهمان نگاه مهربان تو. نمی دانم به من می گویی به نگاهم خوش

آمدی یا نه؟ اما من می آیم تا بار دیگر به درخت گیلاس حیاط خانه تان آویزان شوم.مشت

مشت گیلاس بخورم و با هم بخندیم. یادمان بماند که لحظه تحویل سال در دفترچه

مشقمان برای خدا نامه بنویسسم و از خدا بخواهیم که مواظب غنچه ها باشد تا دستچین

باد نشوند. داشت، داشت یادم می رفت که بگویم: به اندازه تک تک شکوفه های سفید و

صورتی دنیا دوستت دارم.

 راستی تو می دانی چند تا شکوفه سفید و صورتی در دنیاست؟ آروم لطفا این متن رو حتما بخونین..نوشته ی خودمه...

نوشته شده در Sat 12 Jul 2008ساعت 9 PM توسط هدیه| |

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم...

              تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم...

                   برای خاطر عطر گسترده ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم

    برای خاطر برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گل

             برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

                    تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم ....

                                                         جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟

من خود خویشتن را بس اندک می بینم

بی تو جز گستره ی بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز از جدار آینه خویشتن گذشتن نتوانم...

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم...

                        راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند...

                                    تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگی ات...

              تو را برای خاطر سلامت ....

به رغم همه ی آن چیزها که جز وهمی نیست دوست می دارم...

                       برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم..

                                              تو می پنداری شکی حال آنکه جز دلیلی نیستی...

                              تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود...

                                                            بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم...

نوشته شده در Wed 21 May 2008ساعت 5 AM توسط هدیه| |

امروز(یعنی فردا) بهترین روز زندگیمه....

۷اسفند تولدمه....دلم برای همتون به اندازه ی سوراخ جوراب مورچه شده....

دوستای خوب و عزیزم...نظر یادتون نره....

نوشته شده در Tue 26 Feb 2008ساعت 3 AM توسط هدیه| |

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم....اگه نگرانم شدید که چرا دیگه وارد بلاگفا نمیشم و کم پیدا هستم اینه که...

۱-در گیر مراسم عروسی دایی م بودم....

۲-به دلیل حجم بالای درس ها از امروز تا اخر خرداد دیگه نمی ام...

نوشته شده در Tue 11 Sep 2007ساعت 10 PM توسط هدیه| |

امروز هر چی فکر می کنم نمی تونم مطلبی از خودم در وکنم.....نمی دونم چرا ....بر عکس دفعه های دیگه.....نمی دو نم چه جوری نیمه ی شعبان رو بهتون تبریک بگم...........ولی به همه شما دوستای عزیزم می گم نیمه شعبان مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک ......برای ظهور هرچه زودتر قائم ال محمد  یه صلوات بفرستین......صوا بش رو خودتون می برین...
نوشته شده در Tue 28 Aug 2007ساعت 7 PM توسط هدیه| |

چرا گاهی از یاد اوری ارزوهایی که بهشون رسیدیم و نرسیدیم می ترسیم و گاهی یک چیزی  یا یه کسی حتی یه صدایی از درونمون بهمون میگه(تا حالا که نرسیدی پس تلاش کن )!کسی نمی دونه ارزو چیه و واسه چی  همیشه ادمها  یه بهونه  واسه ارزو کردن دارن....

شاید ارزوها می یان تا کمکمون کنن و دستمون رو بگیرن و ما رو تا سخت ترین  مرحله ی زندگی  همراهی کنن میان تا بهمون انرژی بدن.قوت بدن  وقتی که توی یه مرحله از زندگی وسط دو راهی می مونی چرا گاهی ارزو کردن رو هم فراموش می کنی.چرا باید بین ارزو هامون این همه فاصله باشد و از ترس اینکه هیچ وقت به ارزو هامون نرسیم دیگه سراغشون هم نریم.ما با ارزو متولد میشیم زندگی می کنیم و بزرگ میشیم و از همه ی ارزو ها برای خودمون پلی می سازیم واسه ی رسیدن به اهدافمون....تو هم ارزو کن.......

........................خوشحال میشم ارزو های تو رو بدونم.......دوست من........

نوشته شده در Wed 22 Aug 2007ساعت 8 PM توسط هدیه| |

زندگی با کسانی که واقعاو همیشه دوستت دارن خوش می گذره به شرطی که واسه ی با هم بودن  هر دو تلاش کنن..... و بدونن واسه چی می خوان با هم باشن(این نظر منه)!محبت و گذشت و احترام متقابل به هم یه بهشت رو  همین زمین واسه ادم میسازه!!!!!!!!

(راستی تو هم گریه می کنی؟.....میری توی حیاط داد بزنی؟.....شده بگی کاش اینقدر احسا ساتی نبودی و همه جیز رو اینقدر سخت نمی گرفتی به خودت؟شده ظاهرت شاد و بی خیال و بی پروا باشد و بقیه ازت بپرسن تو اصلا مشکل و غم و غصه داری ؟؟؟؟اما خودت از چیزی که نمی دونی چیه نارا حت باشیییییییییییییییییییی)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                       نوشته شده توسط....

                                                                                  هدیه. م

نوشته شده در Mon 20 Aug 2007ساعت 8 PM توسط هدیه| |

مرحله به مرحله زندگی ادم مثله فصل های ساله.همه یه کودک رو مثل یک شکوفه می بینن روی درخت زندگی. وقتی کم کم بزرگ میشه و به نوجوانی می رسه مثله یک درخت شکوفه هاش می ریزد و جاش جوونه های میوه قرار می گیره.دوران جوونی انسان مثله فصل تابستونه که توی اوج گرما و سختی باید میوه های خودش رو به ثمر برسونه.اگه یه جوونی به برگها و میوه هاش  اسیب رسیده با شه و میوه هاش رو کرم خورده باشه اون وقت استفاده ای نداره. از دوران میانسالی به بعد مثله پا ییز هر روز که از عمر انسان می گذره یه برگ از درخت زندگیش زرد میشه و می ریزد و کم کم توی فصل زمستون باد سرد زندگی درخت وجود انسان رو  خشک میکنه. اون درختی که توی فصل تابستون تونسته میوه ی خوبی بده همه منتظرن تا دوباره جوونه زدنش رو ببینن. اما درختی که نتونه جوابگوی نیاز مردم باشه ممکنه دستهای محکم هیزم  شکنی با تبر اون رو نقش زمین کنه.....
نوشته شده در Tue 14 Aug 2007ساعت 8 AM توسط هدیه| |

کی گفته؟نه الکی میگن گوش نده.تو کار خودت رو انجام بده. چرا نگران نباشی؟چرا استرس نداشته باشی؟چرا؟تو جوونی و هزار تا ارزو داری هزار تا مشکل داری.این یه چیز عادیه...

        اگه استرس و دلشوره و نگرانی هات رو سرازیرشون کنی تو ی جاده ی سعی و تلاش می بینی که کمک فنر های پشت کار چقدر به دردت می خورن تا تو رو به دشت بزرگ خواسته هات برسو نن.

مطمئن باش تا نگرانی و استرس نباشه تو نمی تونی به خواسته هات برسی و برای به دست اوردنشون تلاش کنی...                                                                                                                                    سعی و تلاش و کوششی که به خاطر وجود نگرانی از تو به وجود میاد باعث میشه که همه ی مشکلات رو هر چند هم که بزرگ باشن از سر راهت برداری و به آن چیزایی که دوست داری برسی...

                                                                           مطمئن باش دوست عزیز...حله

نوشته شده در Mon 13 Aug 2007ساعت 8 AM توسط هدیه| |

بعثت پیامبر اعظم"ص"بی هیچ مبالغه و اغراقی بعثت اخلاق است. خود آن بزرگوار نیز گفته است :من برای تکمیل مکارم اخلاقی مبعوث شده ام.اخلاق در همه ی دوران ها بخصوص دوران جاهلیت حلقه ی گمشده ی انسانهای سر گشته و بعضا(بعضن)نا اگاه بوده و هست. حضرت محمد "ص"ان روح بزرگ و جان بزرگوار در گفتار و در رفتار از اخلاق پاک انسانی دم زد تا به انسان بیا موزد که اگر این تن خاکی و بی ارزش به اخلاق نیکو اراسته  نباشد به پشیزی هم نمی ارزد.او تا واپسین لحظه ی حیات از برابری و برادری و ایمان گفت و اینکه همه بایدبا هم مهربان باشیم و حقی از یکدیگر تضییع نکنیم محمد "ص" یک امو زگار بزرگ و بی بدیل بود که در کلاس هستی درس عشق و ایمان و عدالت می داد و شگفتا که شاگر دانش و تربیت یافته های او تجسم واقعی این ۳ بودند.

                حال بعد از گذشت ۱۴۰۰ و اندی سال از بعثت ان پیامبر رحمت و عطوفت که مایه ی  فخر ادم و عالم است باز هم اصلی ترین  دغدغه  و نیاز دوران معاصر اخلاق است و بس. بشر بد اخلاق و خود خواه و متکبر اگر تمام کائنات را هم فتح کند و در دور ترین کهکشانها هم خانه بسازد تا اخلاق نداشته باشد هیچ ندارد.پس انچه محمد "ص"را سر امدهمه ی بشریت کرده است  اخلاقی است که او مروج ان است در مکتب او اسلام عزیز  رنگ پوست و ثروت و طایفه مبنای  تمایز  انسانها از یکدیگر نیست  بلکه این تقوا و پاکدامنی است که پایه و اساس اخلاق اسلامی  به شمار می اید  است که انها را از هم متمایز می کند...

        ماه با عظمت رجب به پایان می رسد و قدم در ماه پر برکت  شعبان می گذاریم ماهی که سراسر تولد و شاد مانی است این ۲ ماه گرانقدر  مقدمه ای ارزشمند برای رسیدن به ماه رمضان است ماهی که می توانیم در اخلاق و رفتار خحود تجدید نظر کنیم و از همه ی بدی ها توبه کنیم...

نوشته شده در Sat 11 Aug 2007ساعت 10 PM توسط هدیه| |

ما ادمها لبخند هایمان را زیر پای غرورمان له می کنیم.ما ادمها عشق را باور داریم اما هیچ وقت ان را نمی پذیریم و اجازه نمی دهیم به حریم قلبمان نفوذ کند.ما از نفرت بیزاریم اما خیلی زود ان را          می پذیریم و اسیرش می شویم.ما احسا سات لطیف و شاعرانه مان را نادیده می گیریم و غم را به شادی و سرور ترجیح می دهیم و در دنیای ساده و بیرحم تنهایی گم می شویم.ما ادمها رهگذران مغروری هستیم که جاده ی زندگی را هر روز صد ها بار طی می کنیم اما لحظه ای به اطراف این جاده ی سبز نمی نگریم محو زیبایی های ان نمی شویم. ما فقط زندگی می کنیم که ثانیه ها بگذرند اما نمی دانیم که ثانیه ها می گذرند تا ما زندگی و عشق را تجربه کنیم.

           ما به تمام عقاید مان ایمان داریم و به انها احترام می گذاریم ولی گاهی وقت ها انها را فراموش می کنیم.

                      این گونه در پرتگاه های گناه رها می شویم........

                                       ما ادمها چه کارها که نمی کنیم....

                                                                                       نویسنده:هدیه.م

نوشته شده در Tue 7 Aug 2007ساعت 2 AM توسط هدیه| |

                                 زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست....

             امتحان ریشه هاست....

                                  ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ......

            زندگی چون پیچکی است ......

                                    انتهایش می رسد پیش خدا......

                          حله.............

نوشته شده در Fri 3 Aug 2007ساعت 3 AM توسط هدیه| |

مرا فراموش مکن!من همان پر وانه ی رنگارنگم که صبح زود روی شانه هایت می نشستم و نام یکایک گلها را به تو می گفتم.

من همان کوچه ی باریکم که عصر های تابستان از ان می گذشتی تا به خیابانی که به سوی ارزو هایت می رفت برسی....

من همان  شاخه ی نازکم  و پیچ در پیچ انگورم که سالها در حیاط خانه ات زندگی می کردم و درختان و نسیم از دیدنم مست می شدند.

مرا فراموش مکن! من همان دفتر چه ی صد برگم که در یک روز بارانی دل مهربان خود را  بر اولین بر گم نقاشی می کردی و پنج شنبه ها محزون ترین شعر خود را بر سطرهای سپیدم می نوشتی.من همان پنجره ی چوبی سبزم که هر وقت دلت می گرفت در کنارم می ایستادی و افق های روشن فردا را تماشا میکردی و بر سر گنجشکان رهگذر می ریختی...

نوشته شده در Tue 31 Jul 2007ساعت 1 PM توسط هدیه| |

از خاک افریده شدی اما از خاکیان هزار پله بالاتر بودی. هر روز دست در دست خدا جاده های اسمان را می پیمودی.

نرم بودی همچون اب و ایینه و تما شایی همچون یک رویاو تنها و دلپذیر همچون یک جزیره ی نا مکشوف. اگر نبودی کهکشان ها از هم می پا شید.چهار ستون اسمان فرو می ریخت و استخوان های زمین در هم می شکست.

نا توانی ام را ببخش!همه می دانند که درخت های بلند بالای کوفه از من شا عر تر بودند اما هیچ گاه نتوانستند تو را انگونه که شایسته ات بود بسرایند. وقتی کیسه های خرما را بر دوش میگرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند میزد فرشته ها انقدر دور و برت را می گرفتند که :

کو چه های دلگیر کوفه از خوشحالی پر در می اوردند.خور شید هر روز برای نگاه کردن به چهره ی تو وضو می گرفت. چون از پیامبر (ص)شنیده بود که این کار عبادتی نیکوست.....

دنیا در اتاق کاهگلی کوچکت زندگی میکرد و همه ی ستارگان را می شد در حاشیه ی کاسه ای که در ان شیر می دو شیدی دید همه ی سیاره ها در نعلین تو می چر خیدند و همه ی دریا ها در مشک تو جای می گرفتند........

۲۵سال!هر روز دلشو ره هایت رابا سکوت می امیختی و در باغ می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید .

اگر عاشقانه کنار پیامبر (ص)نمی ماندی امروز همه ی ما یک تکه سنگ بو دیم و نمی دانستیم چگونه سیبها را بین خود تقسیم کنیم.......

ای غمگین ترین جوانمرد!کاش می توانستم بر ان انگشتری که در رکوع به فقیری دادی بوسه بزنم. کاش همان چاهی بودم که نیمه شب ها همدم تو بودم. کاش عبایی بو دم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات .کاش زخمی ذوالفغار تو بودم....

ایا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند از من خوشبخت تر بودند؟ کاش من یکی از یتیمان تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین و خرما به سراغم می امدی و همبازی ام می شدی....

ای تنها ترین عادل!ای مهر بانترین دلاور!من عاشق جماعتی هستم که گلبرگها و سنبله ها را از لابه لای دست هایت می چیدند حتی اگر لحظه ای ان را نبو ییدند. من عاشق چشمانی هستم  که تو را دیدند حتی اگر نا مهر بانانه !

بگذار بی هیچ غروری بگویم من به سنگریزه هایی که هر روز بر انها  قدم می گذاشتی و دیوار هایی که از کنارشان می گذشتی حسو دی ام می شود....

     روز پدر را به تمامی پدرهااز جمله پدر گلم تبریک میگم.........

نوشته شده در Wed 25 Jul 2007ساعت 8 PM توسط هدیه| |

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد. تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی و شاید من کمر شکسته ترین بودم.اگر غرور نبود چشمهایمان جای لبها سخن نمی گفتند وما کلام ((دوستت دارم))را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم...
نوشته شده در Mon 23 Jul 2007ساعت 3 PM توسط هدیه| |

                 کاش در دهکده عشق فراوانی بود....

                                  توی بازار صداقت کمی ارزانی بود.....

                 کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم.....

                                   مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.....

 

                                                             

نوشته شده در Mon 23 Jul 2007ساعت 3 PM توسط هدیه| |

                 اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد تقصیری متوجه او نیست. چرا که سال فقط ۳۶۵روز و گاهی وقت ها ۳۶۶روز است در حالی که!

               در سال ۵۲ جمعه داریم و جمعه ها باید استراحت کردتا بدن توان کار طی هفته را داشته باشدبنابراین ۳۱۳ روز باقی میماند.....

             حد اقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای افراد مشکل میشودبنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی می ماند....

           در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا ۱۲۲ روز میشودبنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند....

          برای حفظ سلامتی روح و جسم باید روزانه ۱ ساعت تفریح کردکه جمعا ۱۵ روز میشوددر نتیجه ۱۲۶ روز باقی میماند......

        طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ناهار و شام لازم است که در کل ۳۰ روز میشود هنوز ۹۶ روز دیگر باقی است....

         ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار با دیگران الزامی است چرا که انسان مو جو دی است اجتماعی و این خود ۱۵ روز طول میکشد بنا براین ۸۱ روز باقی میماند...

     روز های امتحان در دوران تحصیل دست کم۴۵ روز از سال به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای درس ها  و خستگی ناشی از امادگی برای امتحان۳۶ روز دیگر باقی میماند....

    تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم۳۰ روز از سال را در بر میگیرد. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند پس ۶ روز باقی میماند.....

    در سال حد اقل۳ روز به بیماری میکشد و ۳ روز دیگر باقی میماند. سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لا اقل۲ روز از سال را در بر میگیرد و فقط ۱ روز از سال با قی میماند.....

   ان ۱ روز همان روز تولد شماست چگونه میتوان در ان روز وقت را  به مطالعه گذراند!؟

نوشته شده در Sat 14 Jul 2007ساعت 11 AM توسط هدیه| |

اهل مغانم

                   روزگارم ناجور است                        

تکه نانی دارم   خرده هوشی       سر سوزن علمی

اهل مغانم

                             پیشه ام کنکور است....

گاهگاهی درسی میخوانم با عشق میزنم تستی

          تا برون ایم از این زندان تا دل تنهایم تازه شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

                               کله ام بی مغز است

           خوب می دانم که تلاشم بی فایده است

                                               من نمی دانم که چرامیگویند کنکور را باید گذراند تا به دانشگاه رسید

و چرا در همه جا پشت کنکوری هست

                             پشت کنکو ری چه کم از دانشجو دارد

                                           مغز ها را باید شست جور دیگر باید دید

                  کار ما نیست شنا سایی راز کنکور

                                کار ما شاید این است که در افسوس این ازمون شناور باشیم

                                  پشت کنکور اردو یی بزنیم

       دست در دست در حسرت دانشگاه باشیم و سر خود بزنیم

نوشته شده در Wed 11 Jul 2007ساعت 7 PM توسط هدیه| |

دلم که کوچکتر بود هوس بازی کرد.قبول کردم.گفتم چی بازی؟گفت قایم باشک.گفتم خب.من چشم میذارم و اون رفت و قایم شد.از یک تا بیست شمردم و گفتم بیام؟صدایی نشنیدم..با خودم گفتم حتما صدام رو نشنیده.بلندتر صداش کردم.باز جوابی نیومد.گفتم شاید نمیخواد بفهمم دوره یا نزدیک.چشمهام رو که باز کردم شلو غی کوچه رو دیدم.هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم.حالا چند سال از اون ماجرا میگذره اما هنوز پیداش نکردم...حالا هر وقت میبینم چند نفر دارن قایم باشک بازی میکنن میگم زیاد دور نرید گم میشیدویاد اون روزی می افتم که دلم رو لابلای ازدحام و شلوغی گم کردم و حسرت می خو رم و با خودم میگم کاش اون روز قبول نمی کردمکه قایم با شک بازی کنم.با خودم میگفتم شاید اسیر شده و نمیتونه برگرده...اما دیدم بهترین راه اینه که بگم ایشا الله خوشبخت شده باشه....  

نوشته شده در Wed 11 Jul 2007ساعت 2 PM توسط هدیه| |

    عقل  پرسید که دشوارتر از مردن چیست ؟

                                             عشق فراق از همه دشوارتر است.

                                                                                              شاعر

                                                                                                      هدیه.م

نوشته شده در Sun 8 Jul 2007ساعت 12 PM توسط هدیه| |


Design By : Night Skin

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

ماشین حساب آنلاین مدارات LED
ولتاژ منبع

ولتاژ ديود

جريان ديود (ميلي آمپر)

تعداد LED