تبليغاتX
دوستون دارم...

عشق های پاک

هوا بوی شکوفه های سیب می داد، پایان شادی آدم برفی هایمان، می خواهم برایت

قصه ای بگویم، شاید مثل لالایی باشد که مادربزرگ هر شب با ماه و ستاره زمزمه می کرد

تا تو را با رویای شیرین کودکیت خواب کند. قصه ام با یکی بود یکی نبود،‌آغاز می شود اما

نمی دانم که در پایان کلاغ سیاه به خانه اش می رسد یا نه؟ قصه ای از جوانه های درخت

گیلاس و گل های یاس و بنفشه. همان هایی که باهم دیروز در باغچه کوچک دلمان

کاشتیم و برایشان هیچ حصا‌ری نبود و به هم قول دادیم که از خانه خورشید خانم هم بالاتر

روند. یادم است که تو گفتی: من خورشید را نقاشی می کنم و تو دریا را،‌ تا گل هایمان

خشک نشوند. اما نوک مداد آبی من شکسته بود،‌ تو تراشت را به من قرض دادی و من

دریایم را آبی تر از آب کشیدم. فردا تو به من گفتی: چه طور به غنچه ها آب دهیم؟ من آب

ماهی قرمزم را که برای سفره هفت سین بهار خریده بودم، تقدیم به گل هایت کردم،

ماهی داشت جان می داد، تو از خدا خواستی که باران ببارد، بارید.دست های کوچکت را

زیر قطره های باران گرفتی و برای ماهی ام تنگ بلور شدی، من نیز دست هایم را چتر

کردم و بر سرت گرفتم تا سرما نخوری، یادت است یک روز آمدی و گفتی: می خواهی ماه

و خورشید را با هم آشتی دهی. تو می خواستی از همه ابرها بالاتر روی و به خورشید

بگویی که ماه چه قدر دوستت دارد، گفتی: نردبان می خواهم، من به شهر قصه ها سفر

کردم و دانه لوبیای سحرآمیز را در باغچه قلبم کاشتم تا نردبانی شود و تو از آن بالا روی،

خورشید قبول کرد، گریه کردی. من اشک هایت را با ستاره ها پاک کردم و تو برایم از

آسمان نور ماه را هدیه آوردی. زیر نور ماه مشق هایمان را نوشتیم، من به تو حساب یاد

دادم و تو به من انشا گفتی. انشا را بیست گرفتم، تو ریاضی ات را چند شدی؟ راستی

یادت می آید روزی که با هم در دشت های سرسبز دفترچه نقاشی هایمان میان تشویق و

هیاهوی گل ها، بادبادک بازی می کردیم؟ باد،‌ بادبادک آبی مرا بالای درخت بادام برد، آنجا

که حتی دست نردبان هم به آن نمی رسید. من غصه خوردم،‌ تو سوت زدی باد آمد

بادبادکت را به دستش سپردی و او مثل باد از آنجا گذشت. حالا هر دویمان بادبادک

نداشتیم. این ها قصه های هزار و یک شب من و تو اند. قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و

نه هیچ کس دیگری قادر به بیان آن ها نیست. قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو

برای من. راستی نگاهی به پنجره ی قلبت کرده ای؟ چند تا غنچه گل سرخ در آن روییده

است؟ نه نه اصلا بگذار بگویم: چند تا شکوفه آلوچه قرار است در آن بشکفد؟ به ماهی

قرمز تنگ بلور آرزوهایت سر زده ای؟ نکند که شیشه ای باشد. به بهارنارنج ها و شکوفه

های سیبی که قرار است تا چند روز دیگر در باغ نگاهت شکوفا شوند چه طور؟ نکند خانه

دلت پر از برف است و تو صدای برف پاروکن ها را نشنیده ای؟ نکند، آدم برفی دماغ

هویجی، از گل ها و شکوفه هایت تاجی بر سر زده باشد و به تو بگوید که من بهارم نگاه

کن گل و شکوفه دارم. هنوز دیر نشده مداد رنگی هایت را بردار و صفحه سفید آدم برفی را

سیاه سیاه خط خطی کن و به جایش لبخند سیب سرخ را به جوانه ها نقاشی کن.با

شکوفه ها عکس یادگاری بگیر و در قاب گل یاس آن را به یادگار بگذار. می دانم که 

می توانی تو پاک کن داری، پس باید همه غصه ها را پاک کنی و گل های شادی را بر

گلدان قلب ها بنشانی. راستی می خواهم گوشه ای از شادمانی هایت باشم و با هزار

هزار شکوفه گلابی مهمان نگاه مهربان تو. نمی دانم به من می گویی به نگاهم خوش

آمدی یا نه؟ اما من می آیم تا بار دیگر به درخت گیلاس حیاط خانه تان آویزان شوم.مشت

مشت گیلاس بخورم و با هم بخندیم. یادمان بماند که لحظه تحویل سال در دفترچه

مشقمان برای خدا نامه بنویسسم و از خدا بخواهیم که مواظب غنچه ها باشد تا دستچین

باد نشوند. داشت، داشت یادم می رفت که بگویم: به اندازه تک تک شکوفه های سفید و

صورتی دنیا دوستت دارم.

 راستی تو می دانی چند تا شکوفه سفید و صورتی در دنیاست؟ آروم لطفا این متن رو حتما بخونین..نوشته ی خودمه...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2008/7/12 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت


پل الوار...

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم...

              تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم...

                   برای خاطر عطر گسترده ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم

    برای خاطر برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گل

             برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

                    تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم ....

                                                         جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟

من خود خویشتن را بس اندک می بینم

بی تو جز گستره ی بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز از جدار آینه خویشتن گذشتن نتوانم...

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم...

                        راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند...

                                    تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگی ات...

              تو را برای خاطر سلامت ....

به رغم همه ی آن چیزها که جز وهمی نیست دوست می دارم...

                       برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم..

                                              تو می پنداری شکی حال آنکه جز دلیلی نیستی...

                              تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود...

                                                            بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2008/5/21 ساعت 5 AM موضوع | لینک ثابت


7اسفند

امروز(یعنی فردا) بهترین روز زندگیمه....

۷اسفند تولدمه....دلم برای همتون به اندازه ی سوراخ جوراب مورچه شده....

دوستای خوب و عزیزم...نظر یادتون نره....


 

نوشته شده توسط هدیه در 2008/2/26 ساعت 3 AM موضوع | لینک ثابت


خداحافظ وبلاگ....

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم....اگه نگرانم شدید که چرا دیگه وارد بلاگفا نمیشم و کم پیدا هستم اینه که...

۱-در گیر مراسم عروسی دایی م بودم....

۲-به دلیل حجم بالای درس ها از امروز تا اخر خرداد دیگه نمی ام...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/9/11 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت


نمی دونم چی بنویسم....ولی می نوسم....

امروز هر چی فکر می کنم نمی تونم مطلبی از خودم در وکنم.....نمی دونم چرا ....بر عکس دفعه های دیگه.....نمی دو نم چه جوری نیمه ی شعبان رو بهتون تبریک بگم...........ولی به همه شما دوستای عزیزم می گم نیمه شعبان مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک ......برای ظهور هرچه زودتر قائم ال محمد  یه صلوات بفرستین......صوا بش رو خودتون می برین...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/28 ساعت 7 PM موضوع | لینک ثابت


ارزو

چرا گاهی از یاد اوری ارزوهایی که بهشون رسیدیم و نرسیدیم می ترسیم و گاهی یک چیزی  یا یه کسی حتی یه صدایی از درونمون بهمون میگه(تا حالا که نرسیدی پس تلاش کن )!کسی نمی دونه ارزو چیه و واسه چی  همیشه ادمها  یه بهونه  واسه ارزو کردن دارن....

شاید ارزوها می یان تا کمکمون کنن و دستمون رو بگیرن و ما رو تا سخت ترین  مرحله ی زندگی  همراهی کنن میان تا بهمون انرژی بدن.قوت بدن  وقتی که توی یه مرحله از زندگی وسط دو راهی می مونی چرا گاهی ارزو کردن رو هم فراموش می کنی.چرا باید بین ارزو هامون این همه فاصله باشد و از ترس اینکه هیچ وقت به ارزو هامون نرسیم دیگه سراغشون هم نریم.ما با ارزو متولد میشیم زندگی می کنیم و بزرگ میشیم و از همه ی ارزو ها برای خودمون پلی می سازیم واسه ی رسیدن به اهدافمون....تو هم ارزو کن.......

........................خوشحال میشم ارزو های تو رو بدونم.......دوست من........


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/22 ساعت 8 PM موضوع | لینک ثابت


بهشتی در زمین.....

زندگی با کسانی که واقعاو همیشه دوستت دارن خوش می گذره به شرطی که واسه ی با هم بودن  هر دو تلاش کنن..... و بدونن واسه چی می خوان با هم باشن(این نظر منه)!محبت و گذشت و احترام متقابل به هم یه بهشت رو  همین زمین واسه ادم میسازه!!!!!!!!

(راستی تو هم گریه می کنی؟.....میری توی حیاط داد بزنی؟.....شده بگی کاش اینقدر احسا ساتی نبودی و همه جیز رو اینقدر سخت نمی گرفتی به خودت؟شده ظاهرت شاد و بی خیال و بی پروا باشد و بقیه ازت بپرسن تو اصلا مشکل و غم و غصه داری ؟؟؟؟اما خودت از چیزی که نمی دونی چیه نارا حت باشیییییییییییییییییییی)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                       نوشته شده توسط....

                                                                                  هدیه. م


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/20 ساعت 8 PM موضوع | لینک ثابت


درخت عمر......

مرحله به مرحله زندگی ادم مثله فصل های ساله.همه یه کودک رو مثل یک شکوفه می بینن روی درخت زندگی. وقتی کم کم بزرگ میشه و به نوجوانی می رسه مثله یک درخت شکوفه هاش می ریزد و جاش جوونه های میوه قرار می گیره.دوران جوونی انسان مثله فصل تابستونه که توی اوج گرما و سختی باید میوه های خودش رو به ثمر برسونه.اگه یه جوونی به برگها و میوه هاش  اسیب رسیده با شه و میوه هاش رو کرم خورده باشه اون وقت استفاده ای نداره. از دوران میانسالی به بعد مثله پا ییز هر روز که از عمر انسان می گذره یه برگ از درخت زندگیش زرد میشه و می ریزد و کم کم توی فصل زمستون باد سرد زندگی درخت وجود انسان رو  خشک میکنه. اون درختی که توی فصل تابستون تونسته میوه ی خوبی بده همه منتظرن تا دوباره جوونه زدنش رو ببینن. اما درختی که نتونه جوابگوی نیاز مردم باشه ممکنه دستهای محکم هیزم  شکنی با تبر اون رو نقش زمین کنه.....


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/14 ساعت 8 AM موضوع | لینک ثابت


دلهره برای تلاش

کی گفته؟نه الکی میگن گوش نده.تو کار خودت رو انجام بده. چرا نگران نباشی؟چرا استرس نداشته باشی؟چرا؟تو جوونی و هزار تا ارزو داری هزار تا مشکل داری.این یه چیز عادیه...

        اگه استرس و دلشوره و نگرانی هات رو سرازیرشون کنی تو ی جاده ی سعی و تلاش می بینی که کمک فنر های پشت کار چقدر به دردت می خورن تا تو رو به دشت بزرگ خواسته هات برسو نن.

مطمئن باش تا نگرانی و استرس نباشه تو نمی تونی به خواسته هات برسی و برای به دست اوردنشون تلاش کنی...                                                                                                                                    سعی و تلاش و کوششی که به خاطر وجود نگرانی از تو به وجود میاد باعث میشه که همه ی مشکلات رو هر چند هم که بزرگ باشن از سر راهت برداری و به آن چیزایی که دوست داری برسی...

                                                                           مطمئن باش دوست عزیز...حله


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/13 ساعت 8 AM موضوع | لینک ثابت


بعثت اخلاق

بعثت پیامبر اعظم"ص"بی هیچ مبالغه و اغراقی بعثت اخلاق است. خود آن بزرگوار نیز گفته است :من برای تکمیل مکارم اخلاقی مبعوث شده ام.اخلاق در همه ی دوران ها بخصوص دوران جاهلیت حلقه ی گمشده ی انسانهای سر گشته و بعضا(بعضن)نا اگاه بوده و هست. حضرت محمد "ص"ان روح بزرگ و جان بزرگوار در گفتار و در رفتار از اخلاق پاک انسانی دم زد تا به انسان بیا موزد که اگر این تن خاکی و بی ارزش به اخلاق نیکو اراسته  نباشد به پشیزی هم نمی ارزد.او تا واپسین لحظه ی حیات از برابری و برادری و ایمان گفت و اینکه همه بایدبا هم مهربان باشیم و حقی از یکدیگر تضییع نکنیم محمد "ص" یک امو زگار بزرگ و بی بدیل بود که در کلاس هستی درس عشق و ایمان و عدالت می داد و شگفتا که شاگر دانش و تربیت یافته های او تجسم واقعی این ۳ بودند.

                حال بعد از گذشت ۱۴۰۰ و اندی سال از بعثت ان پیامبر رحمت و عطوفت که مایه ی  فخر ادم و عالم است باز هم اصلی ترین  دغدغه  و نیاز دوران معاصر اخلاق است و بس. بشر بد اخلاق و خود خواه و متکبر اگر تمام کائنات را هم فتح کند و در دور ترین کهکشانها هم خانه بسازد تا اخلاق نداشته باشد هیچ ندارد.پس انچه محمد "ص"را سر امدهمه ی بشریت کرده است  اخلاقی است که او مروج ان است در مکتب او اسلام عزیز  رنگ پوست و ثروت و طایفه مبنای  تمایز  انسانها از یکدیگر نیست  بلکه این تقوا و پاکدامنی است که پایه و اساس اخلاق اسلامی  به شمار می اید  است که انها را از هم متمایز می کند...

        ماه با عظمت رجب به پایان می رسد و قدم در ماه پر برکت  شعبان می گذاریم ماهی که سراسر تولد و شاد مانی است این ۲ ماه گرانقدر  مقدمه ای ارزشمند برای رسیدن به ماه رمضان است ماهی که می توانیم در اخلاق و رفتار خحود تجدید نظر کنیم و از همه ی بدی ها توبه کنیم...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/11 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت


ما ادمها

ما ادمها لبخند هایمان را زیر پای غرورمان له می کنیم.ما ادمها عشق را باور داریم اما هیچ وقت ان را نمی پذیریم و اجازه نمی دهیم به حریم قلبمان نفوذ کند.ما از نفرت بیزاریم اما خیلی زود ان را          می پذیریم و اسیرش می شویم.ما احسا سات لطیف و شاعرانه مان را نادیده می گیریم و غم را به شادی و سرور ترجیح می دهیم و در دنیای ساده و بیرحم تنهایی گم می شویم.ما ادمها رهگذران مغروری هستیم که جاده ی زندگی را هر روز صد ها بار طی می کنیم اما لحظه ای به اطراف این جاده ی سبز نمی نگریم محو زیبایی های ان نمی شویم. ما فقط زندگی می کنیم که ثانیه ها بگذرند اما نمی دانیم که ثانیه ها می گذرند تا ما زندگی و عشق را تجربه کنیم.

           ما به تمام عقاید مان ایمان داریم و به انها احترام می گذاریم ولی گاهی وقت ها انها را فراموش می کنیم.

                      این گونه در پرتگاه های گناه رها می شویم........

                                       ما ادمها چه کارها که نمی کنیم....

                                                                                       نویسنده:هدیه.م


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/7 ساعت 2 AM موضوع | لینک ثابت


                                 زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست....

             امتحان ریشه هاست....

                                  ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ......

            زندگی چون پیچکی است ......

                                    انتهایش می رسد پیش خدا......

                          حله.............


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/8/3 ساعت 3 AM موضوع | لینک ثابت


تو را دوست دارم....

مرا فراموش مکن!من همان پر وانه ی رنگارنگم که صبح زود روی شانه هایت می نشستم و نام یکایک گلها را به تو می گفتم.

من همان کوچه ی باریکم که عصر های تابستان از ان می گذشتی تا به خیابانی که به سوی ارزو هایت می رفت برسی....

من همان  شاخه ی نازکم  و پیچ در پیچ انگورم که سالها در حیاط خانه ات زندگی می کردم و درختان و نسیم از دیدنم مست می شدند.

مرا فراموش مکن! من همان دفتر چه ی صد برگم که در یک روز بارانی دل مهربان خود را  بر اولین بر گم نقاشی می کردی و پنج شنبه ها محزون ترین شعر خود را بر سطرهای سپیدم می نوشتی.من همان پنجره ی چوبی سبزم که هر وقت دلت می گرفت در کنارم می ایستادی و افق های روشن فردا را تماشا میکردی و بر سر گنجشکان رهگذر می ریختی...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/31 ساعت 1 PM موضوع | لینک ثابت


بهترینم..........حضرت علی

از خاک افریده شدی اما از خاکیان هزار پله بالاتر بودی. هر روز دست در دست خدا جاده های اسمان را می پیمودی.

نرم بودی همچون اب و ایینه و تما شایی همچون یک رویاو تنها و دلپذیر همچون یک جزیره ی نا مکشوف. اگر نبودی کهکشان ها از هم می پا شید.چهار ستون اسمان فرو می ریخت و استخوان های زمین در هم می شکست.

نا توانی ام را ببخش!همه می دانند که درخت های بلند بالای کوفه از من شا عر تر بودند اما هیچ گاه نتوانستند تو را انگونه که شایسته ات بود بسرایند. وقتی کیسه های خرما را بر دوش میگرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند میزد فرشته ها انقدر دور و برت را می گرفتند که :

کو چه های دلگیر کوفه از خوشحالی پر در می اوردند.خور شید هر روز برای نگاه کردن به چهره ی تو وضو می گرفت. چون از پیامبر (ص)شنیده بود که این کار عبادتی نیکوست.....

دنیا در اتاق کاهگلی کوچکت زندگی میکرد و همه ی ستارگان را می شد در حاشیه ی کاسه ای که در ان شیر می دو شیدی دید همه ی سیاره ها در نعلین تو می چر خیدند و همه ی دریا ها در مشک تو جای می گرفتند........

۲۵سال!هر روز دلشو ره هایت رابا سکوت می امیختی و در باغ می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید .

اگر عاشقانه کنار پیامبر (ص)نمی ماندی امروز همه ی ما یک تکه سنگ بو دیم و نمی دانستیم چگونه سیبها را بین خود تقسیم کنیم.......

ای غمگین ترین جوانمرد!کاش می توانستم بر ان انگشتری که در رکوع به فقیری دادی بوسه بزنم. کاش همان چاهی بودم که نیمه شب ها همدم تو بودم. کاش عبایی بو دم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات .کاش زخمی ذوالفغار تو بودم....

ایا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند از من خوشبخت تر بودند؟ کاش من یکی از یتیمان تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین و خرما به سراغم می امدی و همبازی ام می شدی....

ای تنها ترین عادل!ای مهر بانترین دلاور!من عاشق جماعتی هستم که گلبرگها و سنبله ها را از لابه لای دست هایت می چیدند حتی اگر لحظه ای ان را نبو ییدند. من عاشق چشمانی هستم  که تو را دیدند حتی اگر نا مهر بانانه !

بگذار بی هیچ غروری بگویم من به سنگریزه هایی که هر روز بر انها  قدم می گذاشتی و دیوار هایی که از کنارشان می گذشتی حسو دی ام می شود....

     روز پدر را به تمامی پدرهااز جمله پدر گلم تبریک میگم.........


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/25 ساعت 8 PM موضوع | لینک ثابت


وزن گناه

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد. تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی و شاید من کمر شکسته ترین بودم.اگر غرور نبود چشمهایمان جای لبها سخن نمی گفتند وما کلام ((دوستت دارم))را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/23 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


دهکده عشق

                 کاش در دهکده عشق فراوانی بود....

                                  توی بازار صداقت کمی ارزانی بود.....

                 کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم.....

                                   مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.....

 

                                                             


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/23 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


دلیل عدم قبولی در کنکور

                 اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد تقصیری متوجه او نیست. چرا که سال فقط ۳۶۵روز و گاهی وقت ها ۳۶۶روز است در حالی که!

               در سال ۵۲ جمعه داریم و جمعه ها باید استراحت کردتا بدن توان کار طی هفته را داشته باشدبنابراین ۳۱۳ روز باقی میماند.....

             حد اقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای افراد مشکل میشودبنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی می ماند....

           در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا ۱۲۲ روز میشودبنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند....

          برای حفظ سلامتی روح و جسم باید روزانه ۱ ساعت تفریح کردکه جمعا ۱۵ روز میشوددر نتیجه ۱۲۶ روز باقی میماند......

        طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ناهار و شام لازم است که در کل ۳۰ روز میشود هنوز ۹۶ روز دیگر باقی است....

         ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار با دیگران الزامی است چرا که انسان مو جو دی است اجتماعی و این خود ۱۵ روز طول میکشد بنا براین ۸۱ روز باقی میماند...

     روز های امتحان در دوران تحصیل دست کم۴۵ روز از سال به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای درس ها  و خستگی ناشی از امادگی برای امتحان۳۶ روز دیگر باقی میماند....

    تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم۳۰ روز از سال را در بر میگیرد. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند پس ۶ روز باقی میماند.....

    در سال حد اقل۳ روز به بیماری میکشد و ۳ روز دیگر باقی میماند. سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لا اقل۲ روز از سال را در بر میگیرد و فقط ۱ روز از سال با قی میماند.....

   ان ۱ روز همان روز تولد شماست چگونه میتوان در ان روز وقت را  به مطالعه گذراند!؟


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/14 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت


کنکور سپهری

اهل مغانم

                   روزگارم ناجور است                        

تکه نانی دارم   خرده هوشی       سر سوزن علمی

اهل مغانم

                             پیشه ام کنکور است....

گاهگاهی درسی میخوانم با عشق میزنم تستی

          تا برون ایم از این زندان تا دل تنهایم تازه شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

                               کله ام بی مغز است

           خوب می دانم که تلاشم بی فایده است

                                               من نمی دانم که چرامیگویند کنکور را باید گذراند تا به دانشگاه رسید

و چرا در همه جا پشت کنکوری هست

                             پشت کنکو ری چه کم از دانشجو دارد

                                           مغز ها را باید شست جور دیگر باید دید

                  کار ما نیست شنا سایی راز کنکور

                                کار ما شاید این است که در افسوس این ازمون شناور باشیم

                                  پشت کنکور اردو یی بزنیم

       دست در دست در حسرت دانشگاه باشیم و سر خود بزنیم


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/11 ساعت 7 PM موضوع | لینک ثابت


کودکی و دلدادگی

دلم که کوچکتر بود هوس بازی کرد.قبول کردم.گفتم چی بازی؟گفت قایم باشک.گفتم خب.من چشم میذارم و اون رفت و قایم شد.از یک تا بیست شمردم و گفتم بیام؟صدایی نشنیدم..با خودم گفتم حتما صدام رو نشنیده.بلندتر صداش کردم.باز جوابی نیومد.گفتم شاید نمیخواد بفهمم دوره یا نزدیک.چشمهام رو که باز کردم شلو غی کوچه رو دیدم.هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم.حالا چند سال از اون ماجرا میگذره اما هنوز پیداش نکردم...حالا هر وقت میبینم چند نفر دارن قایم باشک بازی میکنن میگم زیاد دور نرید گم میشیدویاد اون روزی می افتم که دلم رو لابلای ازدحام و شلوغی گم کردم و حسرت می خو رم و با خودم میگم کاش اون روز قبول نمی کردمکه قایم با شک بازی کنم.با خودم میگفتم شاید اسیر شده و نمیتونه برگرده...اما دیدم بهترین راه اینه که بگم ایشا الله خوشبخت شده باشه....  


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/11 ساعت 2 PM موضوع | لینک ثابت


عقل و عشق

    عقل  پرسید که دشوارتر از مردن چیست ؟

                                             عشق فراق از همه دشوارتر است.

                                                                                              شاعر

                                                                                                      هدیه.م


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/8 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت


سودمندی

     آنچه برایت سودمند است در به دست آوردن آن اراده کن و پایداری و استقامت نما و از پروردگارت کمک بخواه اگر کوهها به لرزه درامدند تو پا بر جا و استوار باش...


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/7 ساعت 4 PM موضوع | لینک ثابت


نظر خواهی

نظرتون درباره ی عکس گوشه ی وبلاگ چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/6 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت


روز مادر

         این اولین روزی است که وارد بلاگفا میشوم.پس با یه مطلب خوب شروع می کنم...

    تو خوبی

                          تو زیبا ترین هدیه آسمانی

    بزرگی

                         چو خورشید تابنده و مهربانی

    تو هستی 

                        چو دریا پر از موجهای محبت 

   به شوقت

                        چو یک چشمه ام با صدای محبت

   تو مادر

                        چو لبخند گل ساده و دلنشینی

                                                         برایم تو در زندگی بهترینی

                        تو را دوست دارم همیشه

                                                         سرم را به دامان تو میگذارم همیشه                    

    


 

نوشته شده توسط هدیه در 2007/7/6 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت