دوستون دارم...
همه چیز
آه چه حالتی دارد! نه به وصف میآید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمکد و تفالهاش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمتها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش میزند و او به گریه میافتد و از درد فریاد میکشد، اما چه میکند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونههای خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است میافکند. دکتر علی شریعتی سلام راستش امروز خیلی فکر کردم که یه مطلب جذاب رو آپ کنم ... البته برای دوستداران علم رباتیک چون مسابقات رباتیک توی اراک نزدیکی های برگزار شدنشه منم جو گیر شدم و تصمیم گرفتم درباره قوانین مسابقات آپ کنم...البته باید بهتون بگم که این وب بعد از این آپ به همون روال عادی بر میگرده و هیچگونه مطلب علمی در اون درج نمیشه... در طول مسیر شکستگیهایی با حداکثر زاویه ۱۱۰ درجه نسبت به امتداد خط وجود دارد(مطابق شکل) بعد از هر تغییر حداقل ۱۵ سانتیمتر مسیر مستقیم وجود دارد. پس از اتمام مرحله اول تیمهای برتر به مرحله دوم راه پیدا خواهند کرد. زمین مرحله دوم علاوه بر داشتن موارد مذکور در مرحله اول دارای شرایط زیر نیز می باشد: به هرتیم قبل از شروع مسابقه ۳ دقیقه زمان برای تست و آماده کردن ربات داده می شود. در صورت انجام خطا، ربات می تواند تا ۳ بار مسیر را از ابتدا آغاز نماید. خطاها: تماس ربات با خط قرمز کناره که به فاصله ۲۰ سانتیمتری در دوطرف خط اصلی وجود دارد. دور زدن ربت به دور خود هر چند دوباره به مسیر اصلی باز گردد. هرگونه تحریک فیزیکی ربات هنگام مسابقه (کشیده شدن سیم، تماس دست با ربات و..) شروع زودتر از اعلام داور.. نحوه امتاز دهی: تیمی که مسیر مورد نظر را در زمان کوتاهتری با توجه به خطاهای انجام شده طی نماید تیم برتر خواهد بود. به کوچکترین رباتی که هردو مسیر مسابقه را به طور کامل طی کند جایزه ویژه ای تعلق خواهد گرفت. (بر گرفته از دفترچه اولین دوره مسابقات رباتیک دانشجویی و دانش آموزی.) این مطلب برگرفته از وب ال بیز هست که توی لینک های وبم هست. سخن آخر: اللهم عجل الولیک الفرج یا حق... اين يک داستان پیش درآمد:دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد واندر آن دایره سرگشته ی پابرجا بود حضرت حافظ
چند وقته یه سری اتفاقات زنجیری(قتل که نه،از اون خوشایند تر،مثل یه دسته قاصدک که با باد می آن به طرفت ) در فضای سه بعدی زندگی من می افته.نمی تونم توصیفش کنم.آروم مثل برخورد انگشت شست و سبابه رنگی مثل پیرهن دختر کردی که تو دامنه ی بیستون می خرامه.فقط همینو بدون : دیگه تابع ثابت نیستم! صعودی شدم! راست دماغمو می گیرم و می رم به سمت بی نهایت! مشتق اول و دومم مثبت شده و مثل دو دست دعا نگاهم به آسمونه. قدرمطلق نیستم که بخوام یهو برم به اوج و یهو بیفتم تو حضیض...ناپیوسته نیستم که وسط درد و بدبختی یهو شیرجه بزنم تو سلامت وخوشبختی!خدایا منو تا بی نهایت ندیده و نشناخته همین طوری ببر...
۷ اسفند روز..سال شدنمه دوستا ی گلم نظر یادتون نره... در را باز می کنم.صدای بلبلان درون گوشم می پیچد. بوی اسپند، بوی گل، بوی شیرینی تازه، صدای خنده های بلند شادی بچه ها. دویدن آنها دور حوض،صدای خنده هایشان. خیلی قشنگ است،نه؟ پس کی می آیی؟؟؟؟؟ مگر تو این صداها را و این تصاویر را دوست نداری؟ دلم گرفته نازنین نازنین ها. کاش حالا که بغض امانم را بریده است، کنار حرمت بودم و دستانم را به بارگاهت دخیل می کردم. کاش تو می آمدی و جهان را نجات می دادی. می دانی چرا؟ چون می گویند هفتاد درصد زمین را آب فرا گرفته، خوب تو که می دانی این آب،عرق شرمندگی زمین است. پس چرا نمی آیی؟؟؟؟؟؟؟ خیلی سخته که عزیزترین کست خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه۰۰۰ ازت بخواد فراموشش کنی . خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ۰ خیلی سخته روز تولدت رو همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای . خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه نمی خوامت۰ هوا بوی شکوفه های سیب می داد، پایان شادی آدم برفی هایمان، می خواهم برایت قصه ای بگویم، شاید مثل لالایی باشد که مادربزرگ هر شب با ماه و ستاره زمزمه می کرد تا تو را با رویای شیرین کودکیت خواب کند. قصه ام با یکی بود یکی نبود،آغاز می شود اما نمی دانم که در پایان کلاغ سیاه به خانه اش می رسد یا نه؟ قصه ای از جوانه های درخت گیلاس و گل های یاس و بنفشه. همان هایی که باهم دیروز در باغچه کوچک دلمان کاشتیم و برایشان هیچ حصاری نبود و به هم قول دادیم که از خانه خورشید خانم هم بالاتر روند. یادم است که تو گفتی: من خورشید را نقاشی می کنم و تو دریا را، تا گل هایمان خشک نشوند. اما نوک مداد آبی من شکسته بود، تو تراشت را به من قرض دادی و من دریایم را آبی تر از آب کشیدم. فردا تو به من گفتی: چه طور به غنچه ها آب دهیم؟ من آب ماهی قرمزم را که برای سفره هفت سین بهار خریده بودم، تقدیم به گل هایت کردم، ماهی داشت جان می داد، تو از خدا خواستی که باران ببارد، بارید.دست های کوچکت را زیر قطره های باران گرفتی و برای ماهی ام تنگ بلور شدی، من نیز دست هایم را چتر کردم و بر سرت گرفتم تا سرما نخوری، یادت است یک روز آمدی و گفتی: می خواهی ماه و خورشید را با هم آشتی دهی. تو می خواستی از همه ابرها بالاتر روی و به خورشید بگویی که ماه چه قدر دوستت دارد، گفتی: نردبان می خواهم، من به شهر قصه ها سفر کردم و دانه لوبیای سحرآمیز را در باغچه قلبم کاشتم تا نردبانی شود و تو از آن بالا روی، خورشید قبول کرد، گریه کردی. من اشک هایت را با ستاره ها پاک کردم و تو برایم از آسمان نور ماه را هدیه آوردی. زیر نور ماه مشق هایمان را نوشتیم، من به تو حساب یاد دادم و تو به من انشا گفتی. انشا را بیست گرفتم، تو ریاضی ات را چند شدی؟ راستی یادت می آید روزی که با هم در دشت های سرسبز دفترچه نقاشی هایمان میان تشویق و هیاهوی گل ها، بادبادک بازی می کردیم؟ باد، بادبادک آبی مرا بالای درخت بادام برد، آنجا که حتی دست نردبان هم به آن نمی رسید. من غصه خوردم، تو سوت زدی باد آمد بادبادکت را به دستش سپردی و او مثل باد از آنجا گذشت. حالا هر دویمان بادبادک نداشتیم. این ها قصه های هزار و یک شب من و تو اند. قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و نه هیچ کس دیگری قادر به بیان آن ها نیست. قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو برای من. راستی نگاهی به پنجره ی قلبت کرده ای؟ چند تا غنچه گل سرخ در آن روییده است؟ نه نه اصلا بگذار بگویم: چند تا شکوفه آلوچه قرار است در آن بشکفد؟ به ماهی قرمز تنگ بلور آرزوهایت سر زده ای؟ نکند که شیشه ای باشد. به بهارنارنج ها و شکوفه های سیبی که قرار است تا چند روز دیگر در باغ نگاهت شکوفا شوند چه طور؟ نکند خانه دلت پر از برف است و تو صدای برف پاروکن ها را نشنیده ای؟ نکند، آدم برفی دماغ هویجی، از گل ها و شکوفه هایت تاجی بر سر زده باشد و به تو بگوید که من بهارم نگاه کن گل و شکوفه دارم. هنوز دیر نشده مداد رنگی هایت را بردار و صفحه سفید آدم برفی را سیاه سیاه خط خطی کن و به جایش لبخند سیب سرخ را به جوانه ها نقاشی کن.با شکوفه ها عکس یادگاری بگیر و در قاب گل یاس آن را به یادگار بگذار. می دانم که می توانی تو پاک کن داری، پس باید همه غصه ها را پاک کنی و گل های شادی را بر گلدان قلب ها بنشانی. راستی می خواهم گوشه ای از شادمانی هایت باشم و با هزار هزار شکوفه گلابی مهمان نگاه مهربان تو. نمی دانم به من می گویی به نگاهم خوش آمدی یا نه؟ اما من می آیم تا بار دیگر به درخت گیلاس حیاط خانه تان آویزان شوم.مشت مشت گیلاس بخورم و با هم بخندیم. یادمان بماند که لحظه تحویل سال در دفترچه مشقمان برای خدا نامه بنویسسم و از خدا بخواهیم که مواظب غنچه ها باشد تا دستچین باد نشوند. داشت، داشت یادم می رفت که بگویم: به اندازه تک تک شکوفه های سفید و صورتی دنیا دوستت دارم. راستی تو می دانی چند تا شکوفه سفید و صورتی در دنیاست؟ آروم لطفا این متن رو حتما بخونین..نوشته ی خودمه... تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم... برای خاطر عطر گسترده ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گل برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم .... جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود خویشتن را بس اندک می بینم بی تو جز گستره ی بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز از جدار آینه خویشتن گذشتن نتوانم... می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم... راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند... تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگی ات... تو را برای خاطر سلامت .... به رغم همه ی آن چیزها که جز وهمی نیست دوست می دارم... برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم.. تو می پنداری شکی حال آنکه جز دلیلی نیستی... تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود... بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم... ۷اسفند تولدمه....دلم برای همتون به اندازه ی سوراخ جوراب مورچه شده.... دوستای خوب و عزیزم...نظر یادتون نره.... ۱-در گیر مراسم عروسی دایی م بودم.... ۲-به دلیل حجم بالای درس ها از امروز تا اخر خرداد دیگه نمی ام... شاید ارزوها می یان تا کمکمون کنن و دستمون رو بگیرن و ما رو تا سخت ترین مرحله ی زندگی همراهی کنن میان تا بهمون انرژی بدن.قوت بدن وقتی که توی یه مرحله از زندگی وسط دو راهی می مونی چرا گاهی ارزو کردن رو هم فراموش می کنی.چرا باید بین ارزو هامون این همه فاصله باشد و از ترس اینکه هیچ وقت به ارزو هامون نرسیم دیگه سراغشون هم نریم.ما با ارزو متولد میشیم زندگی می کنیم و بزرگ میشیم و از همه ی ارزو ها برای خودمون پلی می سازیم واسه ی رسیدن به اهدافمون....تو هم ارزو کن....... ........................خوشحال میشم ارزو های تو رو بدونم.......دوست من........ (راستی تو هم گریه می کنی؟.....میری توی حیاط داد بزنی؟.....شده بگی کاش اینقدر احسا ساتی نبودی و همه جیز رو اینقدر سخت نمی گرفتی به خودت؟شده ظاهرت شاد و بی خیال و بی پروا باشد و بقیه ازت بپرسن تو اصلا مشکل و غم و غصه داری ؟؟؟؟اما خودت از چیزی که نمی دونی چیه نارا حت باشیییییییییییییییییییی)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نوشته شده توسط.... هدیه. م اگه استرس و دلشوره و نگرانی هات رو سرازیرشون کنی تو ی جاده ی سعی و تلاش می بینی که کمک فنر های پشت کار چقدر به دردت می خورن تا تو رو به دشت بزرگ خواسته هات برسو نن. مطمئن باش تا نگرانی و استرس نباشه تو نمی تونی به خواسته هات برسی و برای به دست اوردنشون تلاش کنی... سعی و تلاش و کوششی که به خاطر وجود نگرانی از تو به وجود میاد باعث میشه که همه ی مشکلات رو هر چند هم که بزرگ باشن از سر راهت برداری و به آن چیزایی که دوست داری برسی... مطمئن باش دوست عزیز... حال بعد از گذشت ۱۴۰۰ و اندی سال از بعثت ان پیامبر رحمت و عطوفت که مایه ی فخر ادم و عالم است باز هم اصلی ترین دغدغه و نیاز دوران معاصر اخلاق است و بس. بشر بد اخلاق و خود خواه و متکبر اگر تمام کائنات را هم فتح کند و در دور ترین کهکشانها هم خانه بسازد تا اخلاق نداشته باشد هیچ ندارد.پس انچه محمد "ص"را سر امدهمه ی بشریت کرده است اخلاقی است که او مروج ان است در مکتب او اسلام عزیز رنگ پوست و ثروت و طایفه مبنای تمایز انسانها از یکدیگر نیست بلکه این تقوا و پاکدامنی است که پایه و اساس اخلاق اسلامی به شمار می اید است که انها را از هم متمایز می کند... ماه با عظمت رجب به پایان می رسد و قدم در ماه پر برکت شعبان می گذاریم ماهی که سراسر تولد و شاد مانی است این ۲ ماه گرانقدر مقدمه ای ارزشمند برای رسیدن به ماه رمضان است ماهی که می توانیم در اخلاق و رفتار خحود تجدید نظر کنیم و از همه ی بدی ها توبه کنیم... ما به تمام عقاید مان ایمان داریم و به انها احترام می گذاریم ولی گاهی وقت ها انها را فراموش می کنیم. این گونه در پرتگاه های گناه رها می شویم........ ما ادمها چه کارها که نمی کنیم.... نویسنده:هدیه.م امتحان ریشه هاست.... ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ...... زندگی چون پیچکی است ...... انتهایش می رسد پیش خدا...... من همان کوچه ی باریکم که عصر های تابستان از ان می گذشتی تا به خیابانی که به سوی ارزو هایت می رفت برسی.... من همان شاخه ی نازکم و پیچ در پیچ انگورم که سالها در حیاط خانه ات زندگی می کردم و درختان و نسیم از دیدنم مست می شدند. مرا فراموش مکن! من همان دفتر چه ی صد برگم که در یک روز بارانی دل مهربان خود را بر اولین بر گم نقاشی می کردی و پنج شنبه ها محزون ترین شعر خود را بر سطرهای سپیدم می نوشتی.من همان پنجره ی چوبی سبزم که هر وقت دلت می گرفت در کنارم می ایستادی و افق های روشن فردا را تماشا میکردی و بر سر گنجشکان رهگذر نرم بودی همچون اب و ایینه و تما شایی همچون یک رویاو تنها و دلپذیر همچون یک جزیره ی نا مکشوف. اگر نبودی کهکشان ها از هم می پا شید.چهار ستون اسمان فرو می ریخت و استخوان های زمین در هم می شکست. نا توانی ام را ببخش!همه می دانند که درخت های بلند بالای کوفه از من شا عر تر بودند اما هیچ گاه نتوانستند تو را انگونه که شایسته ات بود بسرایند. وقتی کیسه های خرما را بر دوش میگرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند میزد فرشته ها انقدر دور و برت را می گرفتند که : کو چه های دلگیر کوفه از خوشحالی پر در می اوردند.خور شید هر روز برای نگاه کردن به چهره ی تو وضو می گرفت. چون از پیامبر (ص)شنیده بود که این کار عبادتی نیکوست..... دنیا در اتاق کاهگلی کوچکت زندگی میکرد و همه ی ستارگان را می شد در حاشیه ی کاسه ای که در ان شیر می دو شیدی دید همه ی سیاره ها در نعلین تو می چر خیدند و همه ی دریا ها در مشک تو جای می گرفتند........ ۲۵سال!هر روز دلشو ره هایت رابا سکوت می امیختی و در باغ می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید . اگر عاشقانه کنار پیامبر (ص)نمی ماندی امروز همه ی ما یک تکه سنگ بو دیم و نمی دانستیم چگونه سیبها را بین خود تقسیم کنیم....... ای غمگین ترین جوانمرد!کاش می توانستم بر ان انگشتری که در رکوع به فقیری دادی بوسه بزنم. کاش همان چاهی بودم که نیمه شب ها همدم تو بودم. کاش عبایی بو دم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات .کاش زخمی ذوالفغار تو بودم.... ایا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند از من خوشبخت تر بودند؟ کاش من یکی از یتیمان تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین و خرما به سراغم می امدی و همبازی ام می شدی.... ای تنها ترین عادل!ای مهر بانترین دلاور!من عاشق جماعتی هستم که گلبرگها و سنبله ها را از لابه لای دست هایت می چیدند حتی اگر لحظه ای ان را نبو ییدند. من عاشق چشمانی هستم که تو را دیدند حتی اگر نا مهر بانانه ! بگذار بی هیچ غروری بگویم من به سنگریزه هایی که هر روز بر انها قدم می گذاشتی و دیوار هایی که از کنارشان می گذشتی حسو دی ام می شود.... روز پدر را به تمامی پدرهااز جمله پدر گلم تبریک میگم......... توی بازار صداقت کمی ارزانی بود..... کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم..... مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود..... در سال ۵۲ جمعه داریم و جمعه ها باید استراحت کردتا بدن توان کار طی هفته را داشته باشدبنابراین ۳۱۳ روز باقی میماند..... حد اقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای افراد مشکل میشودبنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی می ماند.... در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا ۱۲۲ روز میشودبنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.... برای حفظ سلامتی روح و جسم باید روزانه ۱ ساعت تفریح کردکه جمعا ۱۵ روز میشوددر نتیجه ۱۲۶ روز باقی میماند...... طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ناهار و شام لازم است که در کل ۳۰ روز میشود هنوز ۹۶ روز دیگر باقی است.... ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار با دیگران الزامی است چرا که انسان مو جو دی است اجتماعی و این خود ۱۵ روز طول میکشد بنا براین ۸۱ روز باقی میماند... روز های امتحان در دوران تحصیل دست کم۴۵ روز از سال به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امادگی برای امتحان۳۶ روز دیگر باقی میماند.... تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم۳۰ روز از سال را در بر میگیرد. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند پس ۶ روز باقی میماند..... در سال حد اقل۳ روز به بیماری میکشد و ۳ روز دیگر باقی میماند. سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لا اقل۲ روز از سال را در بر میگیرد و فقط ۱ روز از سال با قی میماند..... ان ۱ روز همان روز تولد شماست چگونه میتوان در ان روز وقت را به مطالعه گذراند!؟ روزگارم ناجور است تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن علمی اهل مغانم پیشه ام کنکور است.... گاهگاهی درسی میخوانم با عشق میزنم تستی تا برون ایم از این زندان تا دل تنهایم تازه شود چه خیالی چه خیالی می دانم کله ام بی مغز است خوب می دانم که تلاشم بی فایده است من نمی دانم که چرامیگویند کنکور را باید گذراند تا به دانشگاه رسید و چرا در همه جا پشت کنکوری هست پشت کنکو ری چه کم از دانشجو دارد مغز ها را باید شست جور دیگر باید دید کار ما نیست شنا سایی راز کنکور کار ما شاید این است که در افسوس این ازمون شناور باشیم پشت کنکور اردو یی بزنیم دست در دست در حسرت دانشگاه باشیم و سر خود بزنیم شاعر
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است


http://asemane261.parsiblog.com/Archive45261.htm
رنگ مسیر مسابقه به این صورت است که در برخی از قسمتها خط سفید در زمینه سیاه و برخی قسمتها خط سیاه در زمینه سفید می باشد که حداقل به فاصله ۱۵ سانتیمتر قبل و بعد لز تغییر رنگها، پیچ یا بریدگی یا تغییر عرض خط وسط وجود ندارد. (مطابق شکل )
ربات باید در حداکثر ۴ دقیقه مسیر تعیین شده را طی کند.
در صورت نرفتن لوپ یا مسیر بسته ۳۰ ثانیه به زمان کلی اضافه می شود.
رفتن چندین بار لوپ یا مسیر بسته مشکلی ندارد.
در صورت انجام هر Restart، ۵ ده ثانیه به زمان کلی افزوده می شود. برای شروع بعد از هر Restart ، ربات ۱ دقیقه وقت آماده سازی دارد.
در این مسابقه یک منبع تغذیه دوبل ۳۰ولت، ۳آمپر در اختیار شرکت کنندگان قرار خواهد گرفت.
واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني...![]()
![]()


چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حله
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حله.............
می ریختی...
![]()
اهل مغانم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم که کوچکتر بود هوس بازی کرد.قبول کردم.گفتم چی بازی؟گفت قایم باشک.گفتم خب.من چشم میذارم و اون رفت و قایم شد.از یک تا بیست شمردم و گفتم بیام؟صدایی نشنیدم..با خودم گفتم حتما صدام رو نشنیده.بلندتر صداش کردم.باز جوابی نیومد.گفتم شاید نمیخواد بفهمم دوره یا نزدیک.چشمهام رو که باز کردم شلو غی کوچه رو دیدم.هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم.حالا چند سال از اون ماجرا میگذره اما هنوز پیداش نکردم...حالا هر وقت میبینم چند نفر دارن قایم باشک بازی میکنن میگم زیاد دور نرید گم میشیدویاد اون روزی می افتم که دلم رو لابلای ازدحام و شلوغی گم کردم و حسرت می خو رم و با خودم میگم کاش اون روز قبول نمی کردمکه قایم با شک بازی کنم.با خودم میگفتم شاید اسیر شده و نمیتونه برگرده...اما دیدم بهترین راه اینه که بگم ایشا الله خوشبخت شده باشه.... ![]()
عقل پرسید که
دشوارتر از مردن چیست ؟
![]()
عشق فراق از همه دشوارتر است.![]()
![]()
![]()
هدیه.م
| Design By : Night Skin |

